وبلاگی برای اهل علم

سلام خوش آمدید

درخت خرما

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ

سمرة بن جندب یک اصله درخت خرما در باغ یکى از انصار داشت. خانه مسکونى مرد انصارى که زن و بچه ‏اش در آنجا به سر می ‏بردند همان دم در باغ بود.

سمره گاهى می آمد و از نخله خود خبر می گرفت یا از آن خرما می‏چید. و البته طبق قانون اسلام «حق» داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى کند.

سمره هر وقت که می‏خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه می ‏شد و ضمنا چشم چرانى می کرد.

صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می ‏خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت: «این مرد سرزده داخل خانه من می‏شود. شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود، تا خانواده من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ کنند.».

رسول اکرم سمره را خواست و به او فرمود: «فلانى از تو شکایت دارد، می گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او می شوى، و قهرا خانواده او را در حالى می بینى که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو.» سمره تمکین نکرد.

فرمود: «پس درخت را بفروش.» سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد. فرمود: «اگر این کار را بکنى، در بهشت براى تو درختى خواهد بود.» باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر می ‏کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.

در این وقت رسول اکرم فرمود: «تو مردى زیان رسان و سختگیرى، و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد.» بعد رو کرد به مرد انصارى و فرمود: «برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره.».

رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هر جا که دلت می ‏خواهد بکار.»

برشی از کتاب : داستان راستان شهید مطهری ره

  • ۹۵/۰۷/۳۰
  • الف سین

درخت خرما

نظرات (۱۴)

  • مجتبی ب.س.س
  • ای کاش می تونستم برای مولا صاحب الزمان (عج) نامه بنویسم ... 
    و شکوه های دلم رو به ایشون بگم و بعد جواب نامه رو بگیرم 
    پاسخ:
    تلاش کن شاید بشه...

    سلام
    ممنونم از حضورتون
    همون...بعضیا زبون خوش حالیشون نیست... اخرشو که خوندم همچین یه نسیم خنکی تو دلم وزید:)))
    پاسخ:
    واقعا گاهی زور نیازه

    سلام
    ممنونم از حضورتون
  • معصومه نیکبخت
  • عالی
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم از حضورتون
  • سیده فاطمه موسوی
  • D:
    چه کار باحالی کرد پیامبر 
    جالب بود 
    تشکر 

    پاسخ:
    سلام
    ممنونم از لطفتون
  • محمد طاها حقیرابراهیم ابادی
  • ++++
    زیبا بود
    یا علی

    پاسخ:
    سلام
    لطف دارید
    ممنون از حضورتون
    تشکر...
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از حضورتون
    خیلی باحال بود 

    پاسخ:
    سلام
    ممنون از حضورتون
    سلام:و درست ترین رفتاری که میشد با یه ادم زبون نفهم کرد همین کاری بود که پیامبر انجام دادند:)


    پاسخ:
    بله درسته

    سلام
    ممنون از حضورتون
  • mohsen faraj(sampadi💪)
  • من عاشق کتاب داستان راستان هستم ممنون "-"
    +دنبالید :)
    پاسخ:
    بله کتاب قشنگیه

    سلام
    ممنون از حضورتون
  • مهرداد طارقلی
  • خداقوت...
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از لطفتون
  • عباس حیدری
  • خیلی وب قشنگی دارین!
    به ماهم سری بزنید!
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم از لطفتون
    حتما
  • دختر خوب
  • چقدر جالب!! 
    عالی بود،،، مثل همیشه......پیروز باشید!
    پاسخ:
    سلام
    لطف دارید
    ممنون از حضورتون
  • محمد ابراهیمے
  • لاضرر و لاضزار فی الاسلام....

    گاهی به فقه و زندگی بیایید....
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از حضورتون
    حتما

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    وبلاگی برای اهل علم

    لطفا یکم حوصله ...!
    صبر و ظفر هر دو دوستان قدیم اند
    براثر صبر نوبت ظفر آید

    طبقه بندی موضوعی
    آخرین نظرات